آن که از دنيا اندوهناک است ، از قضاى خدا خشمناک است . و آن که از مصيبتى که بدو رسيده گله آرد ، از پروردگار خود شکوه دارد و آن که نزد توانگر رفت و به خاطر مالدارى وى از خود خوارى نشان داد دو ثلث دينش را به باد داد ، و آن که قرآن خواند و مرد و راه به دوزخ برد از کسانى بود که آيات خدا را به فسوس گرفت و افسانه شمرد ، و آن که دلش به دوستى دنيا شيفته است دل وى به سه چيز آن چسبيده است : اندوهى که از او دست بر ندارد ، و حرصى که او را وانگذارد ، و آرزويى که آن را به چنگ نيارد . [نهج البلاغه]
دوشنبه 13 اسفند 1386 , ساعت 7:51 صبح
مي‏گفت: « تو قم و جمکران نمي‏ري.يادت باشه ! ببين کي بهت گفتم...».ناراحت شدم حسابي.اما نمي‏دانم چرا بهش چيزي نگفتم.آخه اون مگه  کي بود که بخواد در مورد زيارت رفتن آدمها، اظهار نظر کنه.شايد هم منظورش اين بود که من لياقت ندارم .اما يه روز رفتم.بالاخره قسمت شد بعد از سالها دوري، با اردوي وصله بروم قم و جمکران.وقتي زيارت رفتم ، براي اون هم دعا کردم.توي راه برگشتن، با دوستم به مغازه عطاري رفتم.
- آقا عطر آنجل دارين؟
-بله خانم.ايناهاش...مي‏تونين بوش کنين.قيمتش هم مناسبه.همه‏اش 1500 تومان مي‏شه.
گرفتم. بويش کردم. عطر آنجل قرمز بود. عجب بوي مطبوعي...پس دادم به فروشنده...
- خانم ! بويش رو پسند نکردين؟
- چرا ! اتفاقا بوش مطبوع بود.
رويم نشد که بگويم ديگه انگيزه‏اي براي خريدنش ندارم.
اومدم بيرون.اما خاطراتم را همراه با همان عطر آنجل در مغازه جا موند.يادم رفت برش دارم....چه کار کنم خب...
بعضي وقتها اتفاقات تلخ به شيريني تجربه‏اش مي‏ارزد.چون ديگه تکرار شدني نيستند.مگه نه؟
-

< language=java>


اينها چي بود که اول صبحي از مغزم ريختند بيرون؟احتمالا فشارهاي حاصل از خانه تکاني بوده...شايد...
اصلا مي‏تونين ننوشته ، حسابش کنيد...
دوشنبه 13 اسفند 1386 , ساعت 3:39 صبح
مي‏گفت: « زوجيت مهمه . آنقدر که خدا هم به آن ارج نهاده که بالاترين سنگ بنا رو بر پايه‏ي ازدواج قرارش داده است.وقتي آدمها ازدواج مي‏کنند، حتي کم هوش‏ترين آدمها هم متوجه‏ي نوعي پختگي در رفتار و منش آن تازه داماد و نوعروس مي‏شوند.انگار به نوعي به آرامش دروني مي‏رسند و همين آرامش، مقدمه‏اي براي رشد بقيه استعدادهاي نهفته‏ي آنها مي‏شود.يک جور انگيزه‏اي براي تلاش بيشتر پيدا مي‏کنند .نمي‏دانم دقت کرده‏اين يا نه؟ ادمهاي مجرد، هميشه احساس مي‏کنند که زير ذره بين مردم قرار گرفته اند.در حاليکه مردم براي خودشان آنقدر گرفتاري دارند که شايد تجرد آنها به نوعي مساله پيش پا افتاده‏اي در نظرشان باشد.اين تفکر آدمهاي مجرد ، باعث شده که آنها در مهمانيهاي فاميلي به سختي حاضر بشوند.امسال عيد نوروز را دقت کنيد.شايد متوجه حرفم بشويد.از همه مهمتر که تا زمانيکه فرد مجرد است؛ انگار سرگردان و حيران به نظر مي‏رسد.انگار هرچقدر هم از نظر مالي به استقلال برسد، جزء خانواده‏ي مجزا محسوب نمي‏شود.»

توي اين ازدواج که سري نهفته شده است که خداوند اينقدر برايش ارزش قايل شده است؟ چه حکمتي در ازدواج مخفي است که خداوند از خانواده به عنوان اساسي ترين بنيان نام برده است؟چرا اينقدر خانواده از نظر خدا ، باارزش تلقي شده است؟
به نظر من، ارزش براي زوجيت است نه ازدواج به معناي خاص کلمه...
از اينکه پستهايم طولاني شود ، خوشم نمي‏آيد.اما چرا اين دفعه طولاني شد؟زودتر عذرخواهي مادرانه رو پذيرا باشين...
سه‏شنبه 7 اسفند 1386 , ساعت 5:25 صبح
لنگوييج براير با جاوا....اين جمله انگار شده سرطان وبلاگ مادرانه...شما به دل نگيريد.ظاهرا هر جا که باشم که هميشه همراه نوشته هاي من هم هست.پس جاي نگراني نيست تا زماني که خوش‏خيم مانده است . اين متن ،جواب سوال کساني است که مدام مي‏پرسند که اين جمله چيه که همه جا به دنبال نوشته هاي مادرانه است؟
سه‏شنبه 7 اسفند 1386 , ساعت 5:19 صبح
مي‏گفت: «مردها، واقعا قوامي براي زنان هستند. خدا قدرتي در وجود مرد به وديعه گذاشته ، که بهش اجازه داشتن چهار همسر را مي‏دهد.» خونم به جوش آمد.صورتم قرمز شده بود و در عين حال چشمهايم گرد شده بود.اين حرفها را از خيلي ها شنيده بودم. ولي وقتي از زبان کسي مي‏شنوم که به اعتقاد من ،خودش به شدت روحيه‏ي فمنيستي دارد،خوب...حق بدهيد که چشمهايم گرد بشوند. مخصوصا که طرف خودش يک زن باشد و به شدت هم حساس.کسي که حتي اگر خداي نکرده يادتان برود بهش سلام کنيد؛به شدت مکدر مي‏شود.
مي‏گفت:« همه‏مان مسووليم.به خاطر نعمتي که خدا در وجود بندگانش به وديعه گذاشته است ، مسووليم.»
بهتون خواهم گفت که بحث بر سر کدام وديعه بوده است.صبر کنيد.اين چيزهايي که الان مي‏نويسم ، تماما حرفهاي اوست.بخوانيدش . و من هنوز دارم به آ‏نها فکر مي‏کنم و همچنان به دنبال جواب بهتري برايش مي‏گردم .اگر ببينمش بهش مي‏گويم.
يک مرد به طور بالقوه توانايي اداره کردن چهار زن را دارد.اگر مي‏بينيم که در اداره کردن همين يکي هم درمانده شده است،به اعتقاد من در بالفعل رساندن استعدادهاي فطري‏اش کوتاهي کرده است.يک مرد آنقدر بايد از نظر علمي،روحي،اعتقادي،مالي،جسمي و خلاصه در همه‏ي زمينه‏ها خودش را تربيت کرده باشد که بتواند در عين داشتن چهار همسر و به نوعي تحت پوشش حمايت خود قرار دادن،بتواند عدالت در همه‏ي زمينه‏ها را به نحو احسن در بين همسرانش پياده کند.بتواند حمايت عاطفي اش را به طور يکسان تقسيم کند.از نظر مالي هم به نحوي دارا باشد که هيچ کدام در مضيقه نباشند.به گونه‏اي رشد کرده باشد که حتي فرزندانش هم به داشتن چنين پدري افتخار کنند.از آن طرف هم زن هم قدرت تربيت کردن بهترين فرزند ها را دارد.منتهي خودش بايد از نظر علمي آنقدر رشد کرده باشد که با داشتن چندين فرزند ، باز بهترين اموزش‏هاي تربيتي را در فرزندانش پياده کند.
اما در حال حاضر وضع اينجوري نيست.مردهاي الان ما حتي نمي‏توانند مرز بين همسر خود با مادرشان را به خوبي حفظ کنند.پس چگونه مي‏خواهند قوام خوبي براي زنان خود باشند؟زنهاي الان ما از عهده‏ي تربيت خوب يک فرزند هم درمانده شده اند.براي همين هم از داشتن بيش از دو فرزند امتناع مي کنند.چون توانش را در خود نمي بينند.در حالي که خدا قدرت تربيت را در نهاد مادر نهفته است.شما کجا مربي‏اي را خواهيد ديد که با تمام وجود  وقت،محبت،ايثار،حمايت، به معناي کامل کلمه ، به پاي متربي‏اش بگذارد؟شما کسي را به غير از مادر سراغ داريد؟شما چتري بزرگتر و محکم‏تر از حمايت پدر بر سايه‏ خانواده اش سراغ داريد؟

هنوز فکرم در گير و دار اين حرفهاست.هنوز...
يکشنبه 5 اسفند 1386 , ساعت 12:43 عصر
سلام...

         ماموريت ما در زندگي، بي مشکل زيستن نيست،

                         با انگيزه زندگي کردن است...
< language=java>



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[15/4/1387- 11:4 ع] ته ديگ مادرانه...
[4/4/1387- 8:23 ص] آسانسور مادرانه...توش گير نيفتين
[2/4/1387- 11:58 ع] مامان من...
[30/3/1387- 9:57 ع] پاکت زباله مادرانه
[22/3/1387- 6:19 ع] ساک مادرانه...
[20/3/1387- 10:42 ص] من از مترو هم مي ترسم...
[14/3/1387- 10:21 ص] اضطراب مادرانه...
[12/3/1387- 10:35 ع] کي ميگه زن بلاست؟با مادرانه طرفه ها....
[12/3/1387- 5:15 ع] لذت هاي مادرانه....
[11/3/1387- 8:24 ع] مادرانه
[27/2/1387- 3:37 ع] براي هميشه...
[21/2/1387- 8:32 ص] اخرش...
[11/2/1387- 2:50 ص] مديريت بحران مادرانه اي...
[4/2/1387- 10:26 ع] مادرانه يخ کرده؟
[4/2/1387- 7:58 ص] قضاوت مادرانه...
[آرشيو شده ها]