سلام...
راستي حواسمون هست که:
"جوانان در لذت بردن از زندگي چنان عجولان که انگار ديگه وقتي براشون باقي نمونده.اما پيرها چنان اروم زندگي ميکنن
که انگار تا دهها سال ديگه هم زنده خواهند بود!!"
ميگفت:«جواني سني است که ادم حاضره همه چيزشرو ببخشه.ولي متاسفانه در عين جواني سني است که ادم چيزي نداره تا ببخشد!!!»
همين...
پينوشت:سوژهمو پيدا کردهام.ببينين خوبه؟
يه کم صبرکنينلطفا...
دارم دنبال سوژه ميگردم؛شما نديدين؟

سلام...
راستش، يه مدتي بود از اين سرويس پارسيبلاگ خسته شده بودم. شما اگه مثل من بودي و نميتونستي راحت صفحهي نظرات خودت رو باز کني، شايد حالا حق رو به من ميدادي. اگه مثل من هر وقت با پشتيباني فني کار داشته باشي و اون هم معمولا آنلاين نباشه و يا اگر هم باشه بيشتر فقط صبحها باشه، بازم به من حق ميدادي. وقتي ميبيني که پيامهاي گروهيات زياد شدهان و تو نميتوني آزادانه اونا رو پاک کني، باز به من حق ميدادي...
الغرض... بقيهاش رو بخونين و بعد منو فيلتر کنين...
خوب... منم خسته شده بودم. تصميم گرفتم برم يه جاي ديگه و اونجا زندگي کنم. همهي سرويسها رو گشت زدم. بعدش تصميم گرفتم يه وبلاگ کوچولو گوشهي بلاگفا بزنم.
روزهاي اولش داشتم کيف ميکردم. آخه به محض اينکه وارد صفحه اصلي ميشدم، خيلي سريع با زدن کلمه عبور راه برام باز ميشد. وقتي هم ميخواستم، صفحهي نظرات رو باز کنم، خيلي سريع مياومد روي صفحه و من با خيال راحت اونا رو ميخوندم. وقتي هم ميخواستم قالب وبلاگمو تغيير بدم، ديدم بهبه (!) عجب قالبهاي قشنگي داره. خلاصه...
مثل بچهاي شده بودم که از خونهي باباش فرار کرده باشه و روزهاي اول آزادي براش مزه کرده باشه؛ منم انگار اونجوري شده بودم. خلاصه... چند روزي را به همين منوال گذروندم. دو روز يه بار هم وبلاگم رو بهروز ميکردم.
اما کمکم دلم داشت براي خونهام پر ميزد. حس کردم کسي نيس به حرفام گوش کنه. کسي نبود دعوام کنه بابت حرف بيجايي که ممکن بود بزنم و نه کسي بود که خوب بشينه گوش کنه و بعد تشويق يا نصيحتم کنه. مثل بچه يتيمها شده بودم. اونجا ديگه نميفهميدم کدوم دوستم حرفاش و يا کاراش قشنگه تا من هم ازش استفاده کنم. از همه بدتر اونجا کسي منو نميشناخت و مجبور بودم همهاش خودمو ثابت کنم که بابا به پير به پيغمبر من آدم بدي نيستم، من خانواده دارم؛ من با اصالتم. من فقط از خونهام زدم بيرون همين.
اونجا ديگه از دوستام بيخبر بودم. آخه پيامهاي گروهي اونا به دستم نميرسيد. اونجا ديگه نميتونستم جواب سلامهاي اونا رو بدم؛ چون جايي براي پاسخ مدير وبلاگ در اون نبود. من ناچار ميشدم فقط از طريق ايميل از اونا تشکر کنم و يا احيانا جوابهاشون ميدادم. تصميم کبراي خودم رو گرفتم.
برگشتم خونهمون.
آره خونه خودم. واي چه خبر بود! توي مدتي که نبودم کلي بهم سر زده بودن و سراغمو گرفته بودن. در نبودنم ابراز نگراني کرده بودن که نکنه ناخوش بودم و نيومدم يادداشت بنويسم.
وقتي خونهي اولم بودم هر چي مينوشتم، توي قسمت تازه نوشتهها عنوان حرفام ديده ميشد. بعد هم اگه دختر خوبي بودم و يه مطلب خوب و با محتوا مينوشتم، بابام منو تشويق ميکرد و نوشته منو منتخب ميکرد. اگه خيلي ديگه کارم درست ميشد و مطالعهام رو بالا ميبردم و کيفيت حرف زدنم بالا ميرفت، کل وبلاگمو منتخب ميکرد. اونوقت ديگه نميتونستم هر چي به ذهنم برسه اونجا بنويسم. خب، يه جورايي شرمندهاش ميشدم و احساس مسئوليت بيشتري ميکردم...
آخه آدم اينجا حس ميکنه داره با پدرش صحبت ميکنه؛ کسي که حتي اگه ديگران هم نباشن اون حتما حضور منو ديده و بسته به نوع نوشتهام تصميم ميگيره.
راستي يادم رفت بگم، اون اگه ببينه همسايههاي ناجور براي منحرف کردنم کار بد ميکنن، با هوشياري شبانهروزي اونا رو فيلتر ميکنه تا چشم و روح من آسيب نبينه و من با خيال راحت مسير وبلاگنويسيام رو طي کنم. تازه پدرم فرقي بين و خواهر برادراي زيادي که اونجا زندگي ميکنند نميذاره؛ با همهشون يه جور برخورد ميکنه. يعني مهربان و صميمي... و در عين حال، قاطع...
اگه فرصتي هم پيش بياد، تو اردوها يا توي افطار ماه رمضون و يا توي مشهد رفتنها ميتونم دوستامو از نزديک ببينم و باهاشون تبادل افکار داشته باشم.
از همه مهمتر بابام رو هر وقت تصميم بگيرم ببينمش دم دسته. اونم فقط يا يه آيدي کوچولو که همه ميشناسنش...
من خونهام رو دوست دارم. من اعضاي خانوادهام رو دوست دارم... اصلا من اونو همين جوري که الان هست دوستش دارم. فضاي پاک و صميمي... فضاي دور از تبليغات ناجور... فضاي سالم و پاکيزه... .
من پارسيبلاگ رو دوست دارم...
بايد يه کاري کنم... بايد با بچههاي خودم هم جوري رفتار کنم که خونهشون رو با تمام کاستيهاش دوست داشته باشن. به اونجا عشق بورزن.
راستي، من شنوندهي خوبي براي دختر و پسرم هستم يا نه؟
حواسم به دوستاشون هست تا به موقع اونارو بيدارکنم يا نه؟
سنگيني وظيفه رو دوشم حس ميکنم...
خدايا کمکم کن کمرم خم نشه... ميخوام تا آخرش بايستم و بار رو به منزل اصليش برسونم. يعني ميشه؟
فکرش داره آزارم ميده... احساس مسووليت!!!
موفق باشين...
دور امام صادق نشسته بودند و قران مي خواندند.قاري خواند؛ «والشمس و ضحيها... .»
گفت:«خورشيد،محمد است که دين را براي مردم روشن کرد.»
خواند:«والقمر اذا تليها.. .»
گفت:«ماه علي است بعد محمد.»
خواند:«والنهار اذا جليها.. .»
گفت:« روز امامي ست از نسل فاطمه که تاريکي هاي ظلم را از بين مي برد.»
نمي دونم چي بايد بگم ديگه!!!
سلام...
نمي دونستم يه دعاي دست اول هم اومده...«الهي مادر بشي..»
راستش براي من اين قشنگترين دعايي بود که تا به حال شنيده ام...
حس مي کنم مادر شدن جدا از اين که مسووليت سنگيني رو روي دوش دختران جوانمون ميذاره؛اما خيلي کمک مي کنه که احساس واقعي هر دختري رو به نمايش بذاره.براي هر دختري مادر شدن از بهترين ارزوهاس.
يادمه وقتي کوچک بودم ؛مادرم سر داداش دومي باردار بود.مامان اون موقع براي داداش به دنيا نيومده ،لباس هاي کوچولو ونازي خريده بود.
.اون روز ها رو خوب يادم مياد.
من اون موقع 5 ساله بودم.اينقدر قشنگ اون لباسها رو تن عروسکم مي کردم و با هاش بازي مي کردم.
وقتي داداشم به دنيا اومد،ديگه اون عروسک برام معنا نداشت.
انداختمش دور و تموم حس و حال مامان بازي رو با داداش کوچيکه تمرين مي کردم.وقتي براش شير مي بردم واونم مي خورد ؛اروم شدنش برام لذت بخش بود.
اصلا مامان بازي انگار تو سرشت دختراس.
من حتي دخترايي رو سراغ دارم که وقتي به اتاقشون وارد ميشي با انبوه عروسک هاي جور واجور روبرو ميشي.همه مدلي و همه نوع رنگي...
مادر شدن بعضي وقتها بيش از اون که براي بچه ادم لذت بخش باشه؛براي خود مادر ارام بخشه..
خدا جون..از اين که يه مادرم ازت ممنونم...
ادم تا مادر نشه ،محاله قدر مادرخودشو بدونه..
ادم تا مادر نشه،نمي تونه بفهمه شکستن پهلوي مادر چه حالي داره؟....
ادم تا مادر نشه؛نمي تونه بفهمه بچه هاي بي مادر چه حسي دارن ؟....
ديدن قطره هاي اشک يتيم چه درد ناکه.....
خدا .....
نترس،دعا کن.فرشته ها همين شبهاست که همين نزديکي ها گوش ايستاده اند....
موفق باشي....
راستش يادم رفت که روز 15 ماه رمضان وبلاگمو بروز کنم .اخه اون روز که روز تولد امام حسن مجتبي است؛خونه ي خاله بزرگه افطاري مهمون بودم.اون روز من، شوهر و بچه هام رو زودتر فرستادمشون اونجا و خودم با يه کم تاخير به اونا ملحق شدم.مسيرخونه ي ما با خاله ام تقريبا نزديکه.اونجا هم مثل سالهاي گذشته،همه ي خاله ها با بچه هاشون اونجا جمع بودن.جاتون خالي،خوش گذشت.اما يه اتفاق کوچولو باعث شد من يه خرده کسل بشم و از دست خاله کوچيکه دلخور بشم.همين موضوع هم باعث شد که من اين پست رو بنويسم.راستش اون موقعي که من ديرتر از شوهرم رسيدم خونه ي خاله ام؛ دخترم بهم گفت که محمدحسين 5ساله ي من، دختر خاله ام که کمي از اون کوچکتره،را هلش داده و اونم ناراحت شده و گريه کرده.منم ناراحت شدم .اما اون موقع به روي خودم نياوردم.ترجيح دادم سر فرصت پي به علت دعوا ببرم.
نمي دونم چي شد ؟اما وقتي مي خواستم با مهمونا و ميزبان خداحافظي کنم؛ديدم خاله کوچيکه ام که همسن منم هست،داره بلند بلندو جلوي پسرم و بقيه بچه هاي کوچيک اونجا از پسرم گله ميکنه.
خاله مي گفت:«مامان محمد حسين!امشب پسرتون خيلي پسر بدي بود.اون،هم بچه ها رو زده و هم حکيمه رو هل داده و هم ....اون امشب 3تا ظلم کرده و ...»
نمي دونم چرا از حرف خاله ام خيلي ناراحت شدم؟اما من فقط در جوابش گفتم:اون پسر بدي نيس.فقط امشب رفتارش بد بوده؛ همين.
اما خاله ام قبول نکرد.اون مي گفت :«چون کار بد کرده ،پس اين دفعه پسر بدي بوده.»
راستش داشتم فکر مي کردم.چرا ما فقط اين برخورد را با بچه ها داريم؟هي مي گيم پسر بدي هستي...دختر بدي هستي و يا جملاتي از اين قبيل...اخر سر هم اگه خيلي عصباني باشيم ،فوري مي گيم دوستت نداريم...
يعني از ما بزرگترا خلاف سر نمي زنه؟چرا تا يکي مون کار بد بکنيم ،کسي بهمون نمي گه بديم؟
اما من مطمئنم که بيش از اون چيزي که فکر مي کنيم با بچه هاي منطقي روبرو هستيم.اما اون شب نتونستم با خاله ام راحت حرف بزنم .فقط ناراحت شدم ،از اين که پسرم رو جلوي دوستاش سبک کرده بود بغض کردم و از خونه زدم بيرون.
من ترجيح ميدم،قبل از اين که به پسرم لقب ادم بد رو بدم ؛اول علت اون عکس العمل پسرم رو پيدا کنم.حس مي کنم بايد به پسرم اموزش بدم که وقتي از دست دوستاش که معمولا با دليل هاي کودکانه ناراحت ميشه،عصبانيتش رو با گفتن کلمه نشون بده نه با هل دادن و کتک زدن و يا احتمالا با گريه کردن.
اون اگه ياد بگيره به دوستش بگه« من ناراحتم از اين که مثلا کتاب قصه رو به من ندادي»؛مشکلات کمتري به وجود بياد.
اما براستي ...چرا ماها بچه هامون رو خيلي راحت متهم به بد بودن مي کنيم؟
چرا نتونستيم به اونا ثابت کنيم که حتي اگه رفتارشون هم بد باشه؛باز ما اونا رو دوستشون داريم و هيچ خللي در محبتمون به وجود نمياد جز اينکه فقط به خاطر انجام اون کار زشت ازشون ارزده خاطر مي شيم؟
چرا من نتونستم در جايگاه مادر به خاله ام نشون بدم که من دارم پسرمو تربيت مي کنم نه اون؟
خيلي ناراحتم ...از اين که نشد راحت باهاش حرف بزنم ...
اخه مگه ميشه کسي خاله اش رو دوست داشته باشه اما باز احساس کنه بين او و خاله اش فاصله افتاده؟
شايد من ازش انتظار داشتم که چون خودش مربي کانون پرورش فکري کودک و نوجوانه ؛اگاهانه تر از من رفتار کنه؟!..
.
اما من هميشه خاله ام رو دوست دارم.
نمي دونم ...شايد هنوز دارم اشتباه مي کنم....
موفق باشين...
سلام...
يادمه وقتي بچه بودم ،شبهاي قدر با مامانم ميرفتم مسجد مصلي.جاتون خالي..اونجاها رو خيلي دوست داشتم .به خصوص اون زمان که من تازه مکلف شده بودم؛تابستون بود و وسط گرماي ماه تير.«خدا خودش خوب ميدونه چه جوري اولين روزه مو گرفتم .اب وضو رو مي خوردم که مثلا فکر مي کردم کسي نمي فهمه»خلاصه...
مسجد مصلي ،اونم توي حياط به اين بزرگيش،اونم استراحت بين دعاها..واقعا برام جالب و دلچسب بود.ادم نيمه ي شب بره حياط مسجد مصلي و زير نور چراغ کمرنگ ابي بشينه و ببينه چه جوري مردم قرانا رو روي سر شون ميذارن و با چه اشکي و با چه سوزي ميگن :به محمدن...به علي ن...به فاطمه...
هميشه دوست داشتم بدونم اونا چي ميگن به خدا که اينقدر اشک مي ريزن..چي از خدا مي خوان ...
اما حالا که مادر شده ام ،تقريبا مي تونم حدس بزنم روحيه هاي مادراي اون موقع را..دعاهاي بابا هاي اون زمان را...
وقتي وسط دعاي جوشن کبير خوابم مي برد،مامانم هنگام دعا قران بيدارم مي کرد و مو به مو بهم مي گفتن و منم تکرار مي مي کردم.ازم مي خواست که قران کوچيکه رو روي سرم بذارم . همراه با مردم ذکر بگم .مامانم مي گفت:خدا حيا مي کنه جواب بچه هايي مثل تو رو نده که گناه نکردي .پس به جاي همه مون دعا کن.بعد ازم مي خواست که براي همه ي مريضا دعا کنم .منم بدون اين که اشکم در بياد دعا مي کردم .بعدش هم که سحر مي اومديم خونه ؛صداي دعاي سحر که از راديو پخش ميشد خيلي برام دلچسب بود.اصلا نمي دونم چرا اون موقع اينقدر سرحال و بيدار بودم .نمي دونم .
اما ديشب ..خيلي ناراحت شدم ...وقتي خبرنگار شبکه اصفهان از پسراي جوون و دختراي جوون مصاحبه مي کرد و ازشون مي پرسيد که :ايا نماز مي خونين؟ايا شباي قدر احياء مي رين؟
اونا هم خيلي راحت مي گفتن :نه ..هنوز برامون به اثبات نرسيده..يا مثلا مي گفتن اخه دوستامون نمي خونن ،ما هم نمي خونيم.
خيلي تاسف خوردم .خيلي تاسف خوردم .نمي دونم چرا حس کردم کم کاري مادراشون اينجا داره خودش رو نشون ميده .
معني هاي جوشن کبير رو که مي خونم حس خوبي دارم .اون جا خدا رو خيلي قشنگ توصيف مي کنه .
ديشب شب نوزدهم ماه مبارک رمضان ،توي احياء،به دخترم گفتم:سعي کنه همراه با مردم فقط ترجمه ها رو بخونه.کافيه ادم ترجمه اونا رو همراه با صداي قشنگ مداح بخونه حتما از اومدنش در مراسم احياء پشيمون نخواهد شد.
دوست دارم بچه هام هيچوقت با بودن خدا احساس تنهايي نکنن.احساس خوبي از عظمت اين شبها داشته باشن.
ديروز بعد از ظهر که ميخواستم پسرمو بخوابونمش؛براش قصه ي حضرت علي رو از زمان ازدواج تا شهادتشون گفتم .بعدش هم اون خوابيد.عصر که خواهرش از مدرسه اومد؛ديدم بدو بدو رفت پيش خواهرش و گفت:ابجي ..ابجي...نبودي امروز مامانم يه قصه قشنگي برام گفت که همه اش هم راست راست بودا.نبودي...
به باباشون نگاه کردم و گفتم :ببين چقدر روح لطيف بچه ها اماده اس.
اخر شب بچه ها منتظر بودن اونا رو هم ببرم احياء..
راستي نماز و عباداتتون قبول باشه..براي همه دعا کنين ها...يادتون نره...
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[4/4/1387- 8:23 ص] آسانسور مادرانه...توش گير نيفتين
[2/4/1387- 11:58 ع] مامان من...
[30/3/1387- 9:57 ع] پاکت زباله مادرانه
[22/3/1387- 6:19 ع] ساک مادرانه...
[20/3/1387- 10:42 ص] من از مترو هم مي ترسم...
[14/3/1387- 10:21 ص] اضطراب مادرانه...
[12/3/1387- 10:35 ع] کي ميگه زن بلاست؟با مادرانه طرفه ها....
[12/3/1387- 5:15 ع] لذت هاي مادرانه....
[11/3/1387- 8:24 ع] مادرانه
[27/2/1387- 3:37 ع] براي هميشه...
[21/2/1387- 8:32 ص] اخرش...
[11/2/1387- 2:50 ص] مديريت بحران مادرانه اي...
[4/2/1387- 10:26 ع] مادرانه يخ کرده؟
[4/2/1387- 7:58 ص] قضاوت مادرانه...
[آرشيو شده ها]