امروز خيلي خوشحال شدم که تو روزنامه نوشته شده بود:
-تموم ازدواجاي دايم و موقت بايد در دفاتر ازدواج ثبت بشه.
-براي قاضي بايد لزوم ازدواج مجدد مرد محرز باشه.
-براي قاضي بايد توانايي مالي مرد براي ازدواج مجدد به اثبات برسه.
-قاضي مرد را مجبور ميکنه که قبل از ازدواج مجدد،مهريه زن اول به طورکامل پرداخت کنه.
راستش من خيلي خوشحال شدم..شما چطور؟؟
نمي دونم چرا وقتي اين خبر رو براي شوهرم خوندم ،اون هيچ عکس العملي نشون نداد؟؟؟
موفق باشين...
اما اين دفعه اين منم که دارم خجالت مي کشم نه او.....
اخه جشه اون؟؟نمي تونم بفهمم موضوع از کجا داره اب مي خوره؟؟؟
پسري که توي خونه براي من مثل يه شير باشه ؛اما توي کوچه مثل موش؛لابد بايد برم پيش روانشناس تا ببينم چشه...
کاش مي فهميدم چه جوري بايد برم تو جلدش تا بفهمم تو اونجا چي ميگذره؟؟
راستش داشتم به متفاوت بودن ذعاي روز هاي ماه مبارک فکر ميکردم.شما هم اونارو هروز مي خونين ،مگه نه؟ببينين چقدر معاني اون باهم فرق دارن.مي خواستم براي دخترم به زبوني روان و قشنگي اون دعا رو براش بگم.اما انگار خودم دارم جذبش ميشم..
شمام برين بخونين ،ببينين من راست ميگم يانه؟
رور اول_خداياگناهمو ببخش، اي کسي که عفو مي کني گناهکارا رو...
روز دوم_خدايا منو به خودت نزديک کن؛اي مهربونترين مهربانان....
روز سوم_خدايا منو از بي فکري دورم کن و هرچي در اين روز قراره بفرستي برامون ؛به منم بده،اي بخشنده ترين بخشنده ها
روز چهارم_خدايا شيريني حضورت رو به من بچشان؛اي بينا ترين بيننده ها..
روز پنجم....هنوز روز پنجم ماه نيومده ؛منم براتون نمي گم..
شما مي دونين صداي بقيه ي روزا چيه؟ما چي رو بايد اين دفعه از خدا بخواهيم؟
خوش به حالتون که.....
دارم به اين فکر مي کنم چطوري حضور اين ماه رو براي بچه هام پررنگ و خاطره برانگيز کنم ؟؟
چقدر دوست دارم اونا هم مثل من خاطرات ماه رمضانشون شيرين باشه تا هر وقت به يادش مي افتن تبسمي برلبانشون بشينه و هرسال بيشتر از سال قبل منتظرش باشن..
دخترم امسال سال دومه که داره روزه مي گيره...خوشحالم که دوست داره روزه دار باشه..
جاري باشين....
خودمونيم ها...خدا حسابي همه ي مارو ميشناخته که مرتب برامون پي ام ميده.چي؟مگه براي شما نميده؟
چرا ميده ...زياد هم ميده..اما ماها بعضي وقتها يادمون ميره اونارو بخونيم و يا احيانا جوابشو بديم.
مي تونين از امشب امتحان کنين...فقط بايد حواسمون باشه که چه موقع برامون پي ام ميده.اگه حواسمون خوب جمع باشه پيامک هاي خدا قابل لمس ان.با خوندنشون يه دنيا ارامش بهتون تزريق ميشه.اونوقت يه احساس امنيت ،يه احساس ارامش بدون دلواپسي رو تجربه مي کنين.
ميگم ماه رمضان هم اومده ها...ياهو مسنجرقلبتون رو روشن بذارين..شايد خدا به شما هم پي ام داد ....
جاري باشين....
مي خواستم پسر چهار ساله ام رو به جامعه القران بفرستمش.نمي شد.يعني اونقدر بهم وابسته بود ، که به هيچ قيمتي حاضر نبود از من جدا بشه.دو سه جلسه اي رو باهاش رفتم.اما ديگه نمي تونستم ادامه بدم.اينجوري هم خودم مجبور شده بودم درساي اونو ياد بگيرم و بعد هم توي خونه باهاش کار کنم.اخر سر باز يه پسر وابسته داشتم که اجازه نمي داد به کاراهاي شخصي خودم برسم .
خيلي فکر کردم...خيلي...يهو يه فکري جرقه زد تو مخم!!!!خوشحال شدم!!!
- حميده جون!
- بله مامان!!
- ببين دخترم؛ تو اگه کمکم نکني نمي تونم کاري از پيش ببرم..
- مگه چي شده مامان؟
- هيچي .فقط نمي تونم محمدحسين رو از خودم جداش کنم؛بدجوري بهم وابسته شده.اگه همينطور پيش بره موقع پيش دبستاني باهاش مشکل پيدا مي کنيم .مگه نه؟
- اره خب مامان.مي گين چي کار کنيم ؟
-نمي دونم تو چيزي به فکرت نمي رسه؟
«دختر10 ساله ام حسابي رفته فکر کنه.به نظرم دارم به هدفم نزديک ميشم.اينجا رو داشته باشين».
- حميده!! چي شد؟ چي کار کردي؟
- مامان من يه فکري دارم..
- خب .بگو ببينم!!
- مامان من فکر کردم شايد بهتر باشه به جاي شما ،من برم دنبال داداشم!!
- که چي بشه؟
- که من به جاي شما برم دنبالش و حديث هاي قراني اونو ياد بگيرم .بعدش هم باهاش کار کنم تا ياد بگيره..
-اما فکر نکنم اون قبول کنه.مي کنه؟
- مامان نگران نباشين.توکل به خدا.ايشالله از پسش بر ميام.
«کم کم دخترم به صرافت مي افته به من ثابت کنه که کاري ازش خواستم ،مي تونه از پسش بر بياد!!»
فردا بعد از ظهر :
سوار ماشين باباش شديم تا مارو تا درب جامعه القران برسونن.وقتي اون دوتا از ماشين اومدن پايين،من نيومدم.صداي جبغ پسرم بلند شدکه داد ميزد :من مامانمو مي خوام..من مامانمو مي خوام...
نمي دونم دخترم در گوشش چي گفت.اما من ديدم اروم شده ،اما گريه کنون دنبال خواهرش راه افتاد و رفتند با هم سر کلاس.
وقتي از کلاس برشون گردونديم؛ديدم دوتايي دارن مانند بازي دارن درساشونو مرور مي کنن .مي گن و مي خندن و با همديگه تکرار مي کنن .
درس امروزشون بود:«وبالوالدين احسانا»
خوشحال شدم .خيلي خوشحال شدم..
اخه من به 5 نتيجه رسيده بودم.
1_دخترم رو مشارکت داده بودم در حل مشکلم..
2_اعتماد به نفس اونو در حل مشکل بالا برده بودم..
3- يه پسر وابسته رو از سر خودم باز کرده بودم..
4- زحمت اموزش اون به دوش دخترم انداخته بودم..
5- دخترم هم با رغبت در اين کلاسها شرکت مي کرد و طبعا به نفع خود اون هم شده بود..
ديشب دخترم به باباش اصرار ميکرد که اجازه بدن ؛امسال ترک تحصيل کنه و به جاش بره يکسال جامعه القران و حفظ کامل رو ياد بگيره..
گرفتين منو؟؟
اخيش...يه تير با 5 نشون...
لذت داره نه؟
ديگه الان چند روزه بچه ها که ميرن کلاس،من با خيال راحت ميشينم پاي اينترنت و مطالبم رو به روز مي کنم و هم بيشتر وب گردي مي کنم ..
خدايا شکرت..بابت همه چي شکرت...
جاري باشين...
سلام....من معذرت مي خوام از دوستاني که بهم سر زدن،اما مطالب جديدي در اون نديدند.اشکال از سيستمم بود که بحمدلله برطرف شد.از حالا سعي مي کنم يه مادرانه ي خوبي باشم که منظم و مرتب شده باشه و مطالبش هم بروز باشه.
ديگه نمي تونم مثل سابق که مرتب به خونه ي مامانم برم. اخه يه کم راهم دور شده. يعني از وقتي که به خونه ي جديد رفته ام .
منو باش که فکر مي کردم يه دختر خوبي ام و مرتب به مامانم سر ميزنم .حالا فهميدم که نه، منم شدم مثل داداش هام.
وقتي هم ميرم اونجا ،نمي تونم ازشون سراغ داداش هامو بگيرم؛اخه ديدن بغض مادري که بچه هاشو خيلي وقته نديده،برام مشکله.خيلي هم مشکله..
نمي دونم پسرا هم مثل ما ها فکر مي کنن يا نه؟ تا وقتي مجردن که با دوستاشونن . وقتي هم متأهل ميشن گرفتار زندگي شون ميشن.
يه وقت فکر نکنين من دارم داداش هاي خودمو مي گم .
داداش هاي من اونقدر با عاطفه ان که روزي يه بار حتما به مامانم تلفن مي زنن و احوالشونو رو مي پرسن.مخصوصا داداش اخري....
داداش اولي هم که جاي خودشو داره.هرچي باشه متأهله و گرفتار...
داداش دومي هم که موبايل نداره تا لااقل ما بهش تلفن کنيم ،ببينيم هستش يا نيستش..
داداش سومي هم که مامان بايد به اون تلفن بزنن....
منم که تا يه ماه پيش که فکر مي کردم بهترين فرزند خونواده هستم ،تازه فهميدم که نه از اين خبرا هم نيس.
بغض هاي مامان خيلي وقته توي گلوشون گير کرده....خيلي وقته....
جاري باشين....
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[4/4/1387- 8:23 ص] آسانسور مادرانه...توش گير نيفتين
[2/4/1387- 11:58 ع] مامان من...
[30/3/1387- 9:57 ع] پاکت زباله مادرانه
[22/3/1387- 6:19 ع] ساک مادرانه...
[20/3/1387- 10:42 ص] من از مترو هم مي ترسم...
[14/3/1387- 10:21 ص] اضطراب مادرانه...
[12/3/1387- 10:35 ع] کي ميگه زن بلاست؟با مادرانه طرفه ها....
[12/3/1387- 5:15 ع] لذت هاي مادرانه....
[11/3/1387- 8:24 ع] مادرانه
[27/2/1387- 3:37 ع] براي هميشه...
[21/2/1387- 8:32 ص] اخرش...
[11/2/1387- 2:50 ص] مديريت بحران مادرانه اي...
[4/2/1387- 10:26 ع] مادرانه يخ کرده؟
[4/2/1387- 7:58 ص] قضاوت مادرانه...
[آرشيو شده ها]