سهشنبه 22 اسفند 1385 , ساعت 2:22 عصر
چقدر حرف زدن سخته.بخصوص اگر زبان لين نرم هم نداشته باشيم.اونوقت مي بيني که حتي حرفهاي عادي تو را هم نمي فهمندو نميدونن که چي داري مي گي.
اصلأ براي همين هم هست که بين همديگه ممکنه فاصله به وجود ميادو يه سري سوء تفاهم هم به اون اضافه ميشه.
ببينم اصلأ فهميدين من چي گفتم؟خودم که نفهميدم .......
به اميد فردا..........
اصلأ براي همين هم هست که بين همديگه ممکنه فاصله به وجود ميادو يه سري سوء تفاهم هم به اون اضافه ميشه.
ببينم اصلأ فهميدين من چي گفتم؟خودم که نفهميدم .......
به اميد فردا..........
نوشته شده توسط مادرانه | نظرات ديگران [ نظر]
يکشنبه 20 اسفند 1385 , ساعت 1:27 صبح
امشب رفته بودم روضه به خاطر مراسم اربعين امام حسين (ع).
اما يه حس بدي پيدا کرده بودم انگار حس ميکردم همه مون يه جورايي بد شده ايم داريم به خودمون هم دروغ ميگيم .حس مي کنم صفا و صداقتها رفته .راستي و درستي ها پاک شده
از مسلموني هم فقط اسمش مونده .حتي تو مراسم عزاداري امام حسين هم ادمايي با چهره هايي ناجور مي بينم. راست مي گن وقتي جهان پر از ظلم و فساد بشه اقا ميان؟!
توي ماه اسفند هم که نميشه به خيابون براي خريد رفت.بيشتر دختران چرا اينقدر خودشونو باختند؟چرا اينقدر از درون تهي شده اند؟چرا اين اينقدر تبديل به مانکن متحرک شده اند؟شماها چه تونه؟چرا رنگ باختين؟باباجون خودتونو پيدا کنين. چه جوري ميخواين مادر بشين؟اين جوري ؟با اين سر و صورت بزک کرده که فقط براي از خونه بيرون اومدن خود را اماده ميکنين؟تمام ذکر و فکرتون شده خريدن اخرين مد لباس و...........
به کوري چشم دشمنان از خدا مي خوام کمکم کنه يه دختر خوب و محجبه و با تخصص تحويل اجتماع بدم.
دلم خيلي پره اما بازم مي گم به اميد فردا...........
اما يه حس بدي پيدا کرده بودم انگار حس ميکردم همه مون يه جورايي بد شده ايم داريم به خودمون هم دروغ ميگيم .حس مي کنم صفا و صداقتها رفته .راستي و درستي ها پاک شده
از مسلموني هم فقط اسمش مونده .حتي تو مراسم عزاداري امام حسين هم ادمايي با چهره هايي ناجور مي بينم. راست مي گن وقتي جهان پر از ظلم و فساد بشه اقا ميان؟!
توي ماه اسفند هم که نميشه به خيابون براي خريد رفت.بيشتر دختران چرا اينقدر خودشونو باختند؟چرا اينقدر از درون تهي شده اند؟چرا اين اينقدر تبديل به مانکن متحرک شده اند؟شماها چه تونه؟چرا رنگ باختين؟باباجون خودتونو پيدا کنين. چه جوري ميخواين مادر بشين؟اين جوري ؟با اين سر و صورت بزک کرده که فقط براي از خونه بيرون اومدن خود را اماده ميکنين؟تمام ذکر و فکرتون شده خريدن اخرين مد لباس و...........
به کوري چشم دشمنان از خدا مي خوام کمکم کنه يه دختر خوب و محجبه و با تخصص تحويل اجتماع بدم.
دلم خيلي پره اما بازم مي گم به اميد فردا...........
نوشته شده توسط مادرانه | نظرات ديگران [ نظر]
چهارشنبه 16 اسفند 1385 , ساعت 8:26 صبح
چيزي به پايان سال باقي نمونده هنوز همه ي کارام تموم نشده ...............
ديگه دارم کم ميارم ...............
امروز چرا نوشتنم نمياد؟؟!!!
ديگه دارم کم ميارم ...............
امروز چرا نوشتنم نمياد؟؟!!!
نوشته شده توسط مادرانه | نظرات ديگران [ نظر]
يکشنبه 13 اسفند 1385 , ساعت 7:28 صبح
ديشب را ميگم . ديدين چه جوري ماه گرفت؟خدا عظمتهاش را خيلي قشنگ به نمايش ميگذاره و اون وقت بشر انگشت به دهان ميمونه که چه جوري اينجوري ميشه ؟!
مثل دختر من که ديشب به باباجانش گفت بابا مگه ماه چي رو ميخواد بگيره که به من ميگي ماه گرفت پاشو نماز ايات رو بخون؟؟
اما من تا ماه گرفت يهو اي ايه اومد تو ذهنم (و اذا النجوم انکدرت )و هنگامي که ستارگان اسماني تاريک شوند؟
شما چي؟ شما هم مثل من فکر کردين؟؟
به اميد فردا.......
مثل دختر من که ديشب به باباجانش گفت بابا مگه ماه چي رو ميخواد بگيره که به من ميگي ماه گرفت پاشو نماز ايات رو بخون؟؟
اما من تا ماه گرفت يهو اي ايه اومد تو ذهنم (و اذا النجوم انکدرت )و هنگامي که ستارگان اسماني تاريک شوند؟
شما چي؟ شما هم مثل من فکر کردين؟؟
به اميد فردا.......
نوشته شده توسط مادرانه | نظرات ديگران [ نظر]
پنجشنبه 10 اسفند 1385 , ساعت 12:22 صبح
ديگه دارم عصباني مي شم .نمي دونم چرا هر چي خواستم وبلاگ دوستانم را از جمله وبلاگ کلرجي من را بازديد کنم همش فقط اين صفحه با اين مضمون مي اومدکه به صورت انگليسي نوشته (د ي پگ کن نات بي ديس پيليد)البته من سعي کردم که عين کلمات انگليسي را تايپ کنم اما نميدونم چرا نشد؟؟؟.......
نوشته شده توسط مادرانه | نظرات ديگران [ نظر]
دوشنبه 7 اسفند 1385 , ساعت 7:24 عصر
تصميم گرفتم که تا سال نو چيزي ننويسم . وقتي سال نو اومد اونوقت با يه مطلب جديد ايشالا به روز ميشم .فعلأ دستم بد جوري داره بند کاراي اخر سال ميشه .البته اگه طاقت اوردم.........
به اميد فردا...........
به اميد فردا...........
نوشته شده توسط مادرانه | نظرات ديگران [ نظر]
يکشنبه 6 اسفند 1385 , ساعت 7:16 صبح
دلم مي خواد اول خونه تکوني دلم را شروع کنم با هرچيزي که توي اونه .يه چيزايي را بايد دور بريزم و يه چيزايي را هم جايگزين کنم . اما اين دفعه نمي تونم کارگر بگيرم تا خونه ي دلم را تميز کنم بلکه بايد خودم به تنهايي اين کار رو بکنم (البته اگه فرصتش رو بهم بدن).
اون وقت يه برنامه ريزي مي کنم تا ديگه نگذارم دوباره کثيف بشه.مي دونين چقدر خونه تکوني سخته ؟تازه اگه از مردم هم چيزي از حقشون پيشت مونده باشه ؟اونوقت ديگه پدرت در مياد تا بتوني تمامش کني؟
شما چي ميگي ؟نکنه شما هم حقي پيشم دارين ؟نکنه فردا بياين بگين که مادرانه مارو نشون پاي پستاش اما چيزي توش نبود ؟أ
پس اول شما مرا ببخشين . قول مي دم جبران کنم. بخشيدين ؟ هان ؟ ممنونم.....
پس به اميد فردا........
اون وقت يه برنامه ريزي مي کنم تا ديگه نگذارم دوباره کثيف بشه.مي دونين چقدر خونه تکوني سخته ؟تازه اگه از مردم هم چيزي از حقشون پيشت مونده باشه ؟اونوقت ديگه پدرت در مياد تا بتوني تمامش کني؟
شما چي ميگي ؟نکنه شما هم حقي پيشم دارين ؟نکنه فردا بياين بگين که مادرانه مارو نشون پاي پستاش اما چيزي توش نبود ؟أ
پس اول شما مرا ببخشين . قول مي دم جبران کنم. بخشيدين ؟ هان ؟ ممنونم.....
پس به اميد فردا........
نوشته شده توسط مادرانه | نظرات ديگران [ نظر]
پنجشنبه 3 اسفند 1385 , ساعت 11:4 عصر
وقتي به پايان سال نزديک مي شيم همه به تقلا مي افتن تا کاراي نيمه تمام را تمومش کنن وبا خيال راحت به استقبال سال نو بروند.يهو به فکرم رسيد اگه بدونم دارم به پايان عمرم مي رسم اونوقت چه کارايي مي کردم؟؟؟هان ؟!!
نوشته شده توسط مادرانه | نظرات ديگران [ نظر]
چهارشنبه 2 اسفند 1385 , ساعت 4:23 عصر
سلام .
امروز دختر ده ساله ام را بردمش مدرسه اي که پارسال توي اون درس مي خواند تا دوستاش رو ببينه. (چقدر احساس بچه هاي دبستاني پاک و بي رياست.)
اونا اومدنددور اون و حسابي تحويلش گرفتن.گذشته هاشونو با هم مرور ميکردن و شادي مي کردن. اشک تو چشام جمع شده بودو يه جورايي هم به حالشون غبطه خوردم .
من اي حالت بچه ها را مديون اون خانم مديري دونستم که خودش هم دانش اموزشو تحويل گرفته و بقيه دوستاش هم به تقليد از اون همين کارو کردن.احساس خوبي بهم دس داده بود .خوبه ما هم از اين بچه هاي کوچولوي مهربون وقتي همو يه جايي ديديم تحويل بگيريم و کاري هم به گذشته هامون هم نداشته باشيم و به خاطر اين که وجه مشترکي با هم داريم و همه يه مسلمونيم و بايد همديگه رو دوست داشته باشيم .
فکرش را که مي کنم مي بينم اگه همه همين کارو بکنن چه دنياي شيريني ميشه.
با من موافقين مگه نه؟
پس منم شروع مي کنم . همه تونو دوست دارم پس همگي سلام خوبين .................
امروز دختر ده ساله ام را بردمش مدرسه اي که پارسال توي اون درس مي خواند تا دوستاش رو ببينه. (چقدر احساس بچه هاي دبستاني پاک و بي رياست.)
اونا اومدنددور اون و حسابي تحويلش گرفتن.گذشته هاشونو با هم مرور ميکردن و شادي مي کردن. اشک تو چشام جمع شده بودو يه جورايي هم به حالشون غبطه خوردم .
من اي حالت بچه ها را مديون اون خانم مديري دونستم که خودش هم دانش اموزشو تحويل گرفته و بقيه دوستاش هم به تقليد از اون همين کارو کردن.احساس خوبي بهم دس داده بود .خوبه ما هم از اين بچه هاي کوچولوي مهربون وقتي همو يه جايي ديديم تحويل بگيريم و کاري هم به گذشته هامون هم نداشته باشيم و به خاطر اين که وجه مشترکي با هم داريم و همه يه مسلمونيم و بايد همديگه رو دوست داشته باشيم .
فکرش را که مي کنم مي بينم اگه همه همين کارو بکنن چه دنياي شيريني ميشه.
با من موافقين مگه نه؟
پس منم شروع مي کنم . همه تونو دوست دارم پس همگي سلام خوبين .................
نوشته شده توسط مادرانه | نظرات ديگران [ نظر]
چهارشنبه 2 اسفند 1385 , ساعت 7:46 صبح
تو رو خدا اگه مردين يه کم تو خونه تکوني به مامانتون و اگه احيانأ ازدواج کرده ايد به خانمتون کمک کنيد. وقتي خونه تکوني تموم بشه لذتي که از همکاري تموم اعضاي خونه به همديگه دست ميده وصفش نگفتنيه...
به امتحانش مي ارزه.قول ميدم...
به اميد فردا.........
(در ضمن خواهش مي کنم اين روزها مواظب ماماناتون باشيد ممکنه خداي نکرده از نردبون بيفتنا ..خود دانا از ما گفتن بود ..)
به امتحانش مي ارزه.قول ميدم...
به اميد فردا.........
(در ضمن خواهش مي کنم اين روزها مواظب ماماناتون باشيد ممکنه خداي نکرده از نردبون بيفتنا ..خود دانا از ما گفتن بود ..)
نوشته شده توسط مادرانه | نظرات ديگران [ نظر]
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[15/4/1387- 11:4 ع] ته ديگ مادرانه...
[4/4/1387- 8:23 ص] آسانسور مادرانه...توش گير نيفتين
[2/4/1387- 11:58 ع] مامان من...
[30/3/1387- 9:57 ع] پاکت زباله مادرانه
[22/3/1387- 6:19 ع] ساک مادرانه...
[20/3/1387- 10:42 ص] من از مترو هم مي ترسم...
[14/3/1387- 10:21 ص] اضطراب مادرانه...
[12/3/1387- 10:35 ع] کي ميگه زن بلاست؟با مادرانه طرفه ها....
[12/3/1387- 5:15 ع] لذت هاي مادرانه....
[11/3/1387- 8:24 ع] مادرانه
[27/2/1387- 3:37 ع] براي هميشه...
[21/2/1387- 8:32 ص] اخرش...
[11/2/1387- 2:50 ص] مديريت بحران مادرانه اي...
[4/2/1387- 10:26 ع] مادرانه يخ کرده؟
[4/2/1387- 7:58 ص] قضاوت مادرانه...
[آرشيو شده ها]
[4/4/1387- 8:23 ص] آسانسور مادرانه...توش گير نيفتين
[2/4/1387- 11:58 ع] مامان من...
[30/3/1387- 9:57 ع] پاکت زباله مادرانه
[22/3/1387- 6:19 ع] ساک مادرانه...
[20/3/1387- 10:42 ص] من از مترو هم مي ترسم...
[14/3/1387- 10:21 ص] اضطراب مادرانه...
[12/3/1387- 10:35 ع] کي ميگه زن بلاست؟با مادرانه طرفه ها....
[12/3/1387- 5:15 ع] لذت هاي مادرانه....
[11/3/1387- 8:24 ع] مادرانه
[27/2/1387- 3:37 ع] براي هميشه...
[21/2/1387- 8:32 ص] اخرش...
[11/2/1387- 2:50 ص] مديريت بحران مادرانه اي...
[4/2/1387- 10:26 ع] مادرانه يخ کرده؟
[4/2/1387- 7:58 ص] قضاوت مادرانه...
[آرشيو شده ها]