دو تن در باره من تباه گرديدند ، دوستى که ازحد بگذراند و دروغ بافنده‏اى که از آنچه در من نيست سخن راند ] و اين مانند فرموده اوست : که [ دو تن در باره من هلاک شدند دوستى که از حد گذراند و دشمنى که بيهوده سخن راند . ] [نهج البلاغه]
دوشنبه 30 بهمن 1385 , ساعت 12:20 عصر

ديروز براي پسرم لباسي براي ايام عيدش خريدم.به فکرم رسيد که انتخاب اورا هم جويا بشم .بخاطر همين از خانم فروشنده خواستم که به جاي يک دست لباس  چند دست لباس (بلوز مردانه ي کوچک و شلوار لي)ازهمان مدل و همانقيمت برايم جدا کنه.بعد اونها را اوردم خونه و صداش کردم!!! محمد حسين بيا ببين برات لباس اوردم هر کدومش که فکر مي کني هم قشنگه وهم رنگهاش را دوست داري انتخاب کن .يه لحظه برق خوشحالي را تو چشماش حس کردم و ديدم با چه ذوقي لباسي را به نظر خودش قشنگترش از همش بود را پوشيدو و با سرعت به طرف درب منزل دويد تا باباش که از سر کار ميان اونو ببيندو تحويلش بگيرد.
حس کردم احساس خوبي بهش دست داده و تا شب هم انگار شيطنت هايش هم ازار دهنده نبود.و من فقط ياد اون بچه هايي افتاده بودم که الان شايد با اين سن کمشون مجبور بودند بجاي شادي بچگونه درب خونه ي مردم را مي زنندو ميگن اقا  خانم نون خشکه ميخريم و....
خوبه اين جور موقع ها ياد ديگرون هم باشيم ....


يکشنبه 29 بهمن 1385 , ساعت 2:59 صبح
بالا خره تونستم بيام تو .خدا جون ممنوتم .
کاشکي همه ي درب هاي ارزوهام هم باز بشه و بتونم موفق شم.
اين دفعه خطابم با کلرجي منه !
ديدي تونستم بيام .فقط بهم نخند تا حسابي جا بيفتم .باشه ؟
به اميد فردا...............
يکشنبه 29 بهمن 1385 , ساعت 2:53 صبح

ادم خوبه اول مدير ذهن خودش باشه بعد مدير يک سازمان.
اهاي کسايي مدير سازمان هاي خاصي ميشين حواستون به همه جا هس يا نه؟مواظب باشين ممکنه اين پست مقامتون امتحاني باشه براتون؟پس اوني بودين رو فراموش نکنين.ممکنه يه روز که سرتون خلوت ميشه که خيلي دير شده وشما هم مديون دور و برتون شده اين.
ببينين سيد علي چي کار ميکنه که با همه مشغله فکري چه با ارامش زايدالوصفي مردم ملتش سخنراني مي کنه جوري همه فقط با چشموني پر از اشک چهره ي پر از محبتش را نگاه مي کنن و به نوعي انگار جوابش را مي دن .
دلم  خنک شد....


 


يکشنبه 29 بهمن 1385 , ساعت 2:33 صبح
نمي دونم چه جوري درب وبلاگم وا شد ؟
اما حالا سعي مي کنم فرصتو مغتنم بشمرم.
دلم مي خواد بدونم اين دوتا وروجکام وقتي بزرگ شدن چه جور ادمايي مي شن ؟
دلم مي خواد ببينم راهشون روشن و واضح مي مونه يا نه؟
از خدا خواستم نور چشام باشن تاجلوي خدا شرمنده نشم به امانت هايي که بهم داده .
درست و خوب تربيت شدن اونا تمام فکر منو اشغال کرده طوريکه بعضي وقتا احساس درموندگي مي کنم.
خدا مي دونم بعدها ازم مواخذه مي کني براي تربيت اين دو امانتي که بهم دادي.
پس خودتم کمکم تابتونم...........


به اميد فردا.......
شنبه 21 بهمن 1385 , ساعت 7:48 صبح

سلام


چقدر خوبه ما قدر مادرمون خوب بدونيم تا زنده اند يه کم به ارزوهايي که دارند فکر کنيم


شما مي دونين که ارزوي مادرتون چيه ؟پس تا دير نشده بجنبين و گرنه ممکنه پراي هميشه افسوس انرا بخوريد.


به اميد فردا......


جمعه 20 بهمن 1385 , ساعت 12:29 عصر

امروز داشتم به اين فکر مي‏کردم که قديما اگه يه بچه‏اي مادرش رو با ضمير مفرد صدا مي‏زد همه مي‏گفتند بچه‏ي بي ادبيه. ولي خب من فکر مي‏کنم احترام گذاشتن فقط به اين چيزا نيست. احترام گذاشتن بايد از محبت ناشي بشه نه ترس. اون هم محبتي که مادر اون رو حس کنه.


چرا خيلي از ماها به بچه‏هامون اجازه نمي‏ديم که بيان با محبت به‏مون نگاه بکنن و راحت بگن دوستت دارم. چرا خيلي از بچه‏هامون اون جور که به دوست‏شون ابراز محبت مي‏کنن به ما نمي‏تونن ابراز محبت کنن؟! چرا طوري با بچه‏هامون برخورد نمي‏کنيم که هر حادثه‏اي توي زندگي‏شون اتفاق مي‏افته بيان و براي خودمون بگن؟


من فکر مي‏کنم بيشتر وقت‏ها مشکل از ماهاست. شايد اگه ما شنونده خوبي براي حرفاي بچه‏هامون باشيم شاهد خيلي از مشکلات براي بچه‏هامون نخواهيم بود.


شما با پدر و مادرتون راحتين؟ راحت به‏شون مي‏گين که چه‏قدر دوست‏شون دارين؟ تا حالا دست مادرتون رو بوسيدين؟



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[15/4/1387- 11:4 ع] ته ديگ مادرانه...
[4/4/1387- 8:23 ص] آسانسور مادرانه...توش گير نيفتين
[2/4/1387- 11:58 ع] مامان من...
[30/3/1387- 9:57 ع] پاکت زباله مادرانه
[22/3/1387- 6:19 ع] ساک مادرانه...
[20/3/1387- 10:42 ص] من از مترو هم مي ترسم...
[14/3/1387- 10:21 ص] اضطراب مادرانه...
[12/3/1387- 10:35 ع] کي ميگه زن بلاست؟با مادرانه طرفه ها....
[12/3/1387- 5:15 ع] لذت هاي مادرانه....
[11/3/1387- 8:24 ع] مادرانه
[27/2/1387- 3:37 ع] براي هميشه...
[21/2/1387- 8:32 ص] اخرش...
[11/2/1387- 2:50 ص] مديريت بحران مادرانه اي...
[4/2/1387- 10:26 ع] مادرانه يخ کرده؟
[4/2/1387- 7:58 ص] قضاوت مادرانه...
[آرشيو شده ها]