بد جوري بيمار شدم و افتادم گوشه ي رختخواب.سه روز بود که مريض شده بودم و مگه جرات مي کردم بروم دکتر! هر روز صبح که از خواب پا مي شدم، عزاي ناهار، کارهاي روزانه ي همون روز را مي گرفتم.به شدت ضعف پيدا کرده بودم.وقتي مادر به من زنگ زد و گفت :"سلام.چطوري ؟"
صداي دورگه شده ي من باعث آمدنش به منزلم شد.نمي دانم چه جوري و با چه سرعتي راه افتاد که ديدم يه ربع بعد از تماس تلفني ،صداي جيغ آيفون بلند شد. مردم از خجالت. خانه ي آشفته...ظرفهاي نشسته...روتختي هاي تخت بچه ها نا مرتب...واي که چقدر عرق ريختم تا درب را براي مادرم باز کردم.با همان حال رنجور و از پا در اومده براي مادر ميوه آماده کردم و عذر خواهي کردم .هيچي ديگه...تقصير خودم بود. کم کاري گذشته من بايد يک چنين خسارتي را به بار بياورد. وقتي از خواب مي شدم ديدم که چقدر لطف اهالي خانه زياد بوده که براي صبحانه آماده کردن هم بنده رو بيدار نکردند و هرکسي براي خودش صبحانه تهيه کرده و در رفته اند.خب...مادر بنده ي خدا که معلوم بود که بي توجه نمي گذرد. تمام کارهاي خانه رو سامان داد و سوپ مقوي هم بار گذاشت و قبل از آمدن آقا شوهر رفتند.
غيرتم به غليان افتاد..منتهي بايد قبل ازبه نقطه ي جوش رسيدنش يک فکري اساسي مي کردم. خوابيدم وقتي آقا آمد خانه،يک نگاهي به من و يک نگاهي به غذاي روي گاز انداخت و گفت:"پاشو بريم دکتر و گرنه تو بيماري .ما بايد شورباي تو را بخوريم.
آماده شدم و رفتم مطب جناب دکتر.جناب دکتر هي گلوي مارا فشار داد و گفت :"درد مي کنه؟"بهش نگاهي کردم و گفتم:"نه!اما اگر بيشتر فشار بدين ،فقط خفه مي شوم."لجش گرفت.بعد فشارم را گرفت. چقدر پايين بود فشارم. تازه فهميدم اين همه ضعف از کجا آب مي خورد!!!
تجويز دکتر برايم جالب بود.من هميشه فکر مي کردم اگر بيمار درد و ناراحتي هايش را بگويد،در تشخيص نوع بيماري پزشکش را ياري رسانده است.اما بشنويد اين مورد را...
_ خب! خانم بگو چته؟
_ آقاي دکتر ! سرم درد مي کنه.
دکتر فوري نوشت...استامينوفن
_ ديگه چي؟
_ خب! آقاي دکتر ازسرفه امانم را بريده...
فوري نوشت...دکسترومتورفان
_ بعدش؟
ببخشيد آقاي دکتر ...رويم به ديوار ، اسهال هم دارم ها...
بلافاصله نوشت...يدوکينول
_ آقاي دکتر !حسابي ضعف دارم ها...
گفت:"بايد برايت سرم تجويز کنم."
من هم گفتم:" آخه آقاي دکتر ! من اصلا حوصله ي زير سرم خوابيدن رو ندارم."
کوتاه آمد. گفت :"باشه.برايت خوراکي اش رو مي نويسم . با 4 ليوان آب حل کن و بخور.
_ چشم...خداحافظ آقاي دکتر حرف شنو...
سوار ماشين جناب شوهر شديم و راه افتاديم.توي راه به من گفت:"تو چطور يهو اين همه فشارت آفتاده پايين؟ "
بهش نگاه کردم و گفتم :" نمي دوني وقتي صبح از خواب بيدار مي شدم و مي ديدم که شماها نيستين خونه و من موندم با انبوه ظرفهاي نشسته و کارهاي انجام نشده...يهو فشارم اومد پايين ويک دفعه وسط آشپزخانه ضعف کردم ."
رو کرد به من و گفت : " وظيفه دخترته که کمکت کنه "
گفتم :"درسته .وظيفه اونه .اما همکاري هاي تو، عجيب به کارهاي او سرعت مي ده ."
نميدانم چرا يهو به سرم زد و گفتم :"راستش را بگو .اگه خدا نکرده من زمين گير و عليل بشم ، اووقت تو چي کار مي کني ؟ تا حالا بهش فکر کردي؟"
ديدم ديگر سکوت کرد.سکوتي طولاني تا رسيدن درب خانه . توي راه برايم دو تا کمپوت خريد و بعدش به کلاسش رفت.
صبح فردا...
از خواب که پا شدم...خداي من...چه مي ديدم...آشپزخانه مرتب شده و همه جا سامان گرفته شده. چاي دم کشيده روي کتري با شعله اي کم که نسوزد.از ته دل، تنهايي ازش تشکر کردم.خب ..خانه نبود که .
وقتي دخترم از مدرسه آمد خانه، بهش گفتم ؛ من حالم خوب نيست.تو مي تواني ترتيب يک شام را بدهي؟جرات نمي کنم دارو هايم را با معده ي خالي بخورم.يک خرده سرش را خاراند و گفت :" توانستنش را مي توانم.اما من که چيزي بلد نيستم بپزم."
باز ته دلم به خودم نفرين کردم.مي تواند و اما بلد نيست.
خودم و از تک تا نينداختم.
گفتم : " حالا پاشو برو سه پيمانه برنج بردار و خوب بشور.بعدش به ازاي هر ليوان برنج بايد 3ليوان آب بريزي داخل آن.4 قاشق غذاخوري هم روغن مايع بريز داخلش و بعدش يه تيکه ران مرغ را هم که خوب شستشويش داده اي را به آن اضافه کن.وقتي آب برنج ها به قل قل افتاد؛ يک مشت شويد خشکه بهش اضافه کن.آبش که تمام شد ؛درب ظرف را قرار بده روي آن.نيم ساعت بعد ميز شام را که چيدي من رو صدا بزن ،تا با شما کته ي دست پخت تو را بخورم.باشه؟
با کمال ميل قبول کرد که صداي جيغ داداشش بلند شد.
_ من چه کار کنم مامان؟ فقط به آبجي دارين ياد مي دين؟
بهش گفتم: "اصلا همه تون بشنويد.چيدن و جمع کردن وسايل ميز غذا با ايشونه.قبول؟
به وضوح مي شد احساس برتري و به درد بخور بودن را در چهره اش ديد.
آن شب اولين شبي بود که با آرامش خوابيدم.
واي...هنوز دارم سرفه مي کنم.خسته شدم من...
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[4/4/1387- 8:23 ص] آسانسور مادرانه...توش گير نيفتين
[2/4/1387- 11:58 ع] مامان من...
[30/3/1387- 9:57 ع] پاکت زباله مادرانه
[22/3/1387- 6:19 ع] ساک مادرانه...
[20/3/1387- 10:42 ص] من از مترو هم مي ترسم...
[14/3/1387- 10:21 ص] اضطراب مادرانه...
[12/3/1387- 10:35 ع] کي ميگه زن بلاست؟با مادرانه طرفه ها....
[12/3/1387- 5:15 ع] لذت هاي مادرانه....
[11/3/1387- 8:24 ع] مادرانه
[27/2/1387- 3:37 ع] براي هميشه...
[21/2/1387- 8:32 ص] اخرش...
[11/2/1387- 2:50 ص] مديريت بحران مادرانه اي...
[4/2/1387- 10:26 ع] مادرانه يخ کرده؟
[4/2/1387- 7:58 ص] قضاوت مادرانه...
[آرشيو شده ها]