انگار چشم ديدن من رو نداشت،وقتي مجبورش کردم برود از همسايه روبرويي الکل سفيد بگيرد.چشم ديدن من رو نداشت، وقتي متقاعدش کردم که امشب هر جوري شده بايد اجازه بدهد پدرش آمپول 6.3.3 را که پزشک برايش تجويز کرده بود ، به او تزريق کند.اما من هم تحمل ديدن اشک هايش برايم سخت بود.تحمل شنيدن التماسهايش سخت بود.براي من هم جالب بود که مجبور شده بودم اشکهاي برادرش را که به خاطر درد آمپول خواهرش ريخته شده بود، را پاک کنم.سوژه افتاده بود دستم...آخر اين خواهر و برادر واقعا همديگر را دوست دارند.حتي وقتي به شدت با هم درگير ميشوند.شايد اين هشداري براي من که حواسم هست که هرگز بين آن دو به قضاوت ننشينم؟اصلا چه لزومي دارد که مادر ، قاضي براي مشاجرات خواهر و برادر بشود؟
واقعا خيالم راحت شد...
راحت باشيد فرزندانم.
تا مي توانيد خودتان باشيد...
آخيش...
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[4/4/1387- 8:23 ص] آسانسور مادرانه...توش گير نيفتين
[2/4/1387- 11:58 ع] مامان من...
[30/3/1387- 9:57 ع] پاکت زباله مادرانه
[22/3/1387- 6:19 ع] ساک مادرانه...
[20/3/1387- 10:42 ص] من از مترو هم مي ترسم...
[14/3/1387- 10:21 ص] اضطراب مادرانه...
[12/3/1387- 10:35 ع] کي ميگه زن بلاست؟با مادرانه طرفه ها....
[12/3/1387- 5:15 ع] لذت هاي مادرانه....
[11/3/1387- 8:24 ع] مادرانه
[27/2/1387- 3:37 ع] براي هميشه...
[21/2/1387- 8:32 ص] اخرش...
[11/2/1387- 2:50 ص] مديريت بحران مادرانه اي...
[4/2/1387- 10:26 ع] مادرانه يخ کرده؟
[4/2/1387- 7:58 ص] قضاوت مادرانه...
[آرشيو شده ها]